-
امروز، همون یه روز غروبه...
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 22:40
خیلی وقته که می خوام بنویسم اما هر بار یه اتفاقی می افته که می گم بهتره هیچ کلمه سفیدی، سیاهی این صفحه رو لکه دار نکنه! اما... اما حالا که تا 31 مرداد بیشتر نمی تونم اینجا بنویسم، نوشتم... شاید پشیمون بشم از نوشتنم اما... مهم نیست...! می دونم کسایی که اینجا رو می خونن، دو دسته بیشتر نیستن! یا منو خوب می شناسن یا اینکه...
-
قول داده بودیم ما به هم!
جمعه 4 تیرماه سال 1389 21:24
داریم اثاث می بریم توو خونه ی جدید.. اتفاقی افتاد که نتونستم ننویسم.. الآن نگین و میثم و سمانه رفتن اون خونه و من تنهام که این طرف وسایل و جمع کنم... اینو نوشتم تا یادم بمونه... . راست می گفت اون کتابی که خوندم: " چرا دوستی گیری که بمیرد؟! " . ببخشید میثم که "من" باعث شدم "نه" بشنوی......
-
این روزها
سهشنبه 25 خردادماه سال 1389 01:16
1- نمی دانم اول از تولد تو بنویسم که شیرین ترین شیرین ِ دنیاست برای من... یا از اتفاقاتی که این روزها دارد روی دلم خراب می شود و همه چیز را به هم ریخته است! . تصمیمم را می گیرم... اول برای تو می نویسم... چون از همه چیز برای من و دلم، مهم تری... عزیز لحظه های همیشه و هنوز دلم... رسیدنت و بودنت مبارک... نمی شود که تو...
-
من فقط عاشق اینم..
سهشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1389 23:14
برای همین می نویسم تا اندوه را به دلتنگی و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم. . می دانم که عشق و سد مثل هم اند: اگر بگذاری تَرَک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه آبی از آن بگذرد، اندک اندک تمام دیواره را فرو می ریزد –و لحظه ای می رسد که در آن هیچ کس دیگر نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد. . و حالا دیگر هیچ کس نمی تواند… بگذریم…...
-
بهت
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1389 21:46
هر کس می آید که برود.. در را به هم نکوبد... فقط همین...! . . انگار تمام دنیا رو بلند کردن، محکم زدن توو سر من... زمین دور سرم می چرخید... با سر که نه... با تمام وجود خوردم زمین... یه ضربه خیلی بیشتر از توانم... یادم نمی ره... هرگز اون لحظه و اون شب رو یادم نمی ره... نمی دونم چه حسی بود یا اینکه می دونم و توو کلمات نمی...
-
کمی شبیه تو!
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1389 21:58
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه! هر چه بیشتر بمونی، رفتنت سخت تر می شه... اگه هم یه روزی بری، جای پات برای همیشه باقی می مونه......... . . نظرم رو بعد از کمی بیشتر از چهل روز خواستی بدونی... خیلی با چند روز پیش تر، فرق کرده... می دونی چیه؟ همیشه می گفتن اگه می خوای چیزی رو از دست ندی، در موردش حرف نزن... احساست رو به...
-
باور کن
سهشنبه 17 فروردینماه سال 1389 19:55
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت . . اینکه آدم هی برای چیزی که دوستش داره، بجنگه... شیرینه... اما اگه طولانی بشه، شیرینیش دل و می زنه...! . . امروز 41 روزه که سعیده رفته... گفتم که یادم باشه... یادت میاد گفتم چهل روز؟! . . امسال آخرین سالی بود که به بی بی جون عیدو تبریک گفتیم... آخرین باری بود که بردیمش فرودگاه......
-
دوست
شنبه 24 بهمنماه سال 1388 22:51
دلم برای یه دوست تنگ شده... دوستی که باهاش برم بام... دوستی که باهاش برم خرید واسه یه روز خاص... دوستی که نظرش برام مهم باشه... دوستی که دلم براش تنگ بشه... دوستی که دوست باشه... اما فقط دلم تنگ شده بود... چون دیگه نمی خوام دوست باشم با کسی... ببخشید سعیده... یه کم دیر اومدی... تو هم همینطور مرجان! ببخشید... باقی نمی...
-
انشای این هفته
پنجشنبه 17 دیماه سال 1388 23:28
می ری سفر... بر می گردی... می ری دکتر.. فرداش می ری آزمایشگاه... بر می گردی... جلو در پارکینگ، ماشینو قفل می کنی تا در پارکینگ و باز کنی... بر می گردی توو ماشین... روشن می کنی... دنده عقب... یکی میاد طرف ماشین... نگات می کنه... نگاش می کنی... در ماشینو باز می کنه... می خواد بپره توو ماشین... یه جیغ از اعماق وجود به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1388 16:34
رفت. به خاطر خودش نوشتم چون اون خواست.
-
وقتی حواست بود!
جمعه 10 مهرماه سال 1388 17:53
دلم بعد از مریم دوست نمی خواست... اما همیشه جای یه دوست توو زندگیم خالی بود... با سارا بیشتر از سعیده راحت بودم.. تا اینکه رفت.. و نشد که بشه یه دوست.. سعیده اما بود.. حالا دوستی من و سعیده حتی واسه رییس هم جای تعجب شده..! ولی انگار نباید بشه که ما دو دوست خوب باشیم... دوست ندارم حساسیت ایجاد بشه.. مثلا رضا دیشب توو...
-
آدمها
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1388 14:52
اینجا نمی شود به کسی نزدیک شد... آدمها از دور دوست داشتنی ترند...!!!
-
قصه رفتن و رفتن ها...
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1388 19:53
امروز عجیب دلم گرفته... از همونا که وقتی هنوز میونه ی من و مریم بهم نخورده بود... عجیییییب دلم گرفته... 1. این هفته بس که من و تو دیر اومدیم... ندیدمت... دلم واست تنگ شده... 2. دو نفر دیگه از شعبه رفتن... هنوز به رفتن اولی عادت نکرده بودیم که دومی هم امروز رفت... کلی حالم گرفته شد... صبح که رفتم سراغ م.ن رو گرفتم......
-
جمعه ها
چهارشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1388 21:06
این بار سارا رفت... انگار قسمت زندگی من با رفتن آدمایی که دوسشون دارم رقم می خوره... از وقتی رفتم بانک، پیش سارا نشستم... و روزی که داشت می رفت، توو جلسه اون حرف می زد و من اشکام می اومد... بدون عذر خواهی از جلسه رفتم بیرون... دو دقیقه نشد که سعیده و مرجانه، تبریزی و قدیمی هم پشت سر هم با چشمای قرمز اومدن... هممون زار...
-
۷ صبح لغایت ...
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1388 20:23
حالا من بی تو و بی واژه چگونه شاعر باشم؟ رفتیم کوه... اما این کوه رفتنمون نه دو نفره بود و نه 5-6 نفره... این بار تقریبا 400 نفر بودیم... خیلی خوش گذشت... آخه خیلی وقت بود که کوه رفتن از سرم افتاده بود... اونجا دو نفر رو هم دیدم که ... هیچی... بماند... رفتیم ایستگاه 5... فکر کن چه کیفی می ده 400 نفر با هم برن کوه......
-
فلسفه ی همچنان!
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1387 01:32
من فلسفه ای دارم: یا خالی ... یا لبریز ...! پ.ن. همچنان...
-
یک بار دیگر
شنبه 14 دیماه سال 1387 14:28
استادمون می گفت الان بهترین دوره زندگیتونه و خودتون نمی دونید... با تمام وجود این جمله استاد رو حس کردم... بازم داره پیش میاد... بذار همون که خدا می خواد، بشه چون همیشه همین جوریه... من گمانم زندگی باید همین باشد... راستی بازم دستام بوی پیاز می گیره...
-
زیر باران
شنبه 20 مهرماه سال 1387 03:23
اندکی آهسته تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند پ.ن. باورم نمی شه... حالا که بی طرف اون نظرات رو می خونم، تازه می فهمم کی نوشته بودشون!!! باورم نمی شه...!!! پ.ن. دخترک این همه شبیه من!!! ولی من روز تولدم گوشیم خاموش نبود...
-
خونه
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1387 18:38
... امروز دو هفته است که من و میثم توو خونه خودمونیم... ... حس خوبیه...
-
شادی و دلهره
جمعه 7 تیرماه سال 1387 18:07
همیشه شادی هام با یه دلهره آمیخته بود... همیشه... و حالا... وقت کم و شیرینی خرید عروسی با امتحانای ترم اول ارشد قاطی شده و ... . . . حتما خاطره می شه این روزامون... پ.ن. یادش بخیر... چقدر دروغ... [ web | email ] گل همیشه بهار سلام...// .. سلام یه دوست غریبه، یه آشنای غریبه.. سلام چک چکِ سقف بهار... سلام دوستی یک سال و...
-
۹ تیر
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1387 20:09
همه حرفای اون روزش واسه همین بود... حالا بگو خیالش راحت باشه... ۹ تیر این بار، امیدوارم شدیدا موافق باشند!!!
-
آدمای مهربون !
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1387 20:15
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون ! از این مترسکای پست از هم دلای هم زبون ! تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون آره دلم خیلی پُر ِ از غمای رنگ و وارنگ از جمله دوستت دارم دروغای خیلی قشنگ دلم گرفت از این...
-
فاتحه
جمعه 11 آبانماه سال 1386 23:55
فاتحه آخرین پرنده را تشیع می کنند تابوت کوچکی بر دوش نهاده اند دعا می خوانند پیراهن سیاهم را می پوشم پنجره را باز می کنم انگشت به آسمان می برم و فاتحه می خوانم. . . . قیصر امین پور، شاعری که حرف اول اسمش با حرف آخر عشق آغاز می شد هم رفت... زادگاهش تا زادگاهم فقط پنجاه و چند کیلومتر فاصله داشت... چقدر دوست داشتم...
-
دوست... دشمن...
دوشنبه 7 آبانماه سال 1386 22:58
حق با اون بود: من از دشمن نمی ترسم ولی از دوست می ترسم...
-
تولد
جمعه 20 مهرماه سال 1386 01:15
تولدم بود... همین چند ساعت پیش... همین... مثل هر سال... می گذرند این روزها... مثل برق.. مثل باد...
-
گر نرود جان ما در طلب وصل......
یکشنبه 8 مهرماه سال 1386 00:30
سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست... هر که در این حلقه نیست، ......... فراموش کرده ام... همه ی گذشته را... همه ی خاطرات آن همه روز را ریخته ام دور... باز هم رمضان... ماه میهمانی خدا... ماه دل های شکسته و جواب خدا... ماه بوی باران... ماه آن روی آدم ها... ماه رنگ باختن آدم ها... ماه خاطرات پوسیده و از یاد رفته... ماه...
-
عادت کردیم!
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1386 22:14
هر شادمانی ام به غمی کهنه مبتلاست غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست . . عادت کردیم خودمون نباشیم! . . یه آدم ترسو شدم که به محض فکر کردن به از دست دادن خیلی آدما و چیزا، می لرزم و بغض می کنم و ... همیشه از آدمای ترسو بدم می اومد و حالا خودم از همه ترسوتر شدم... خدایا با چیزایی که توانش رو ندارم، هیچ وقت امتحانم...
-
... پر !
سهشنبه 16 مردادماه سال 1386 14:42
چقدر اتفاق افتاد توی این چند روز... با ساره حرف زدم... ساره پـــــــــــــــــــــــــــــــــر...! با مینا حرف زدم... مینا در حال پـــــــــــــــــریدن است...! با روشنک حرف زدم... روشنک پــــــــــــــــــــــــــر...! همه ی دوستام دارند یکی یکی متاهل می شوند... خیلی خوشحالم... خیلی... پنج شنبه رفتیم کنسرت استاد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مردادماه سال 1386 21:49
هیچ کس یار نیست با دل من این روزها..! حتی دلم..! . . . تا آخر این هفته یا باید بروم سر کار یا اسمم را قلم چی بنویسم برای کنکور فوق... اگر نشد آدرس و قطعه و پلاک را می گویم برایتان بنویسند... می گی نه..؟ نیگا کن..!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1386 17:07
فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن!