-
من نه منم!!!
سهشنبه 9 اسفندماه سال 1384 22:21
همه به دو راهی می رسند، من به هیچ راهی! پ.ن. راه تو رو هم نمی تونم برم... باور کن خانمی! پ.ن. - منم باهات میام دکتر... - نه! تو با این حالِت؟؟؟ - من خوبم... - (منم که باورم شد!!!) پ.ن. می گن تنبل باشی، همش استراحت کنی و بخوابی، از اول تا آخرش چهار، پنج سال طول می کشه!!! دو سالش گذشت، به سرعت نور... هیچ کس اما گذشتنش و...
-
دنیایی که... سرفه از من گرفت!!!
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1384 00:35
دلم می خواهد بنویسم... هی بنویسم (سرفه...)... هی بنویسم... آنقدر بنویسم تا دیگر حرف و کلمه ای نماند که ننوشته گذاشته باشم... دلم می خواهد... دلم می (سرفه...) می خواهد... دلم می خواهد... دلم خیلی چیزها می خواست که دیگر نمی خواهد... (سرفه...) که دیگر نمی خواهد... اما می نویسم... از اشک هایی که هرگز نریختم... از...
-
هیچکی غمش مثل غم ما نمی شه...
یکشنبه 7 اسفندماه سال 1384 12:59
ای خدا... ای خدا... ای خدا... دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه آخره قصه ی من نزدیکه... پ.ن. ... پ.ن. زندگی یعنی یک سار پرید... پ.ن. یک نفر دیشب مُرد... و هنوز نان گندم خوب است... تا بعدی بهتر.
-
تا کور شود هر آنکه نتواند دید...!
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1384 23:27
حکایت غریبی ست باران به پنجره که می رسد، اشک شیشه را می شوید به من که می رسد، بوی غم کهنه ای را زنده می کند. پ.ن. ... پ.ن. دل بی آرزو کم آفریدند... پ.ن. حکایت غریبی ست باران... تا بعدی بهتر.
-
باران
چهارشنبه 19 بهمنماه سال 1384 03:50
ده قدم که برداری از زمان خارج می شوی ده قدم که برداری از امپراطوری ماه و خورشید بیرون می روی ده قدم، تنها ده قدم که برداری نه همهمه ی صدایی و نه تعجبی ده قدم که برداری دیگر گذشته ای نمی ماند ده قدم که برداری... یا صد قدم... فرقی نمی کند هنوز در قلب منی و هر کجا که بروی هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت... پ.ن. ... پ.ن....
-
رفیق دلتنگی هایم دیگر نیست...
سهشنبه 11 بهمنماه سال 1384 22:20
من به خطوط کف دست شک می کنم... آخر، زندگی می تواند مرگ را میانبر بزند؟ من به نسیم بهار شک دارم... آخر، گلنغمه ی عاشقانه چگونه زوزه ی مرگبار پاییز می شود؟ من در عریانی آسمان آبی هم تردید دارم... آخر، مگر تن پوش خاکستری ابرهای توفان زا را می شود بر تن درید؟ می دانی...؟ به گمانم نیلوفرها هیچ موجی را تاب نمی آورند، وگرنه...
-
پیش گو...
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1384 01:39
1. و در شهادت یک شمع، راز منوری ست که آن را، آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند... 2. از یاد نبر که ساده نویسی، همیشه نشان ساده دلی نیست! اگر هنوز بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم: "باز می گردی"، به ساده دل بودنم نخند! اشتباه مشترک تمام شاعران این است که پیشگویان خوبی نیستند... 3. یاد خوبی های تو همیشه با...
-
حسرت همیشگی
یکشنبه 2 بهمنماه سال 1384 22:14
"حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه میکنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه باخبر شویم لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود !" گاهی وقتا عزیزانی از بینمون می رن که اگه سال های سال هم زندگی کنیم، دیگه مثل اونا رو پیدا نمی کنیم... کاش قدر همدیگرو تا هستیم،...
-
شاید جایی دیگر!
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 20:17
سلام... من مطالب وبلاگم رو از این به بعد توو وبلاگ جدیدم (البته نه خیلی جدید)٬ می نویسم... البته شاید اینجا هم نوشتم اما بیشتر اونجا.. آدرسش رو از لینک زیر کلیلک کنید لطفاْ: یه آشنای غریبه آخرین مطلبی که به روز کردم هم اونجاست. پ.ن. مرسی که خوندید.. تا بعدی بهتر.
-
پیدایش کردی!
پنجشنبه 3 شهریورماه سال 1384 01:40
عشق را در پشت غزل های نگفته ام پنهان کردم، پیدایش کردی! پشت سال های دلتنگی نهانش کردم، پیدایش کردی! رفتم و در قلعه های دور تنهایی؛ در غارهای بی کسی؛ در دریای سادگی؛ گُمش کردم، پیدایش کردی! چشمان عشق، عاشق تر از همیشه پشت این کلمات برق می زند. درست مثل چشم های تو!!! عشق نه گم شدنی ست و نه پنهان شدنی... پ.ن. زنده به عشق...
-
شما...!
پنجشنبه 27 مردادماه سال 1384 02:09
یادش به خیر، آن روزها... من "شما" بودم...! تو "شما" بودی...! ولی امروز... هیچکس "شما" نمی شود!!! پ.ن. ... پ.ن. متن بالا رو یه جایی خوندم که می دونم کجاست، ولی نمی گم! پ.ن. گاهی برای رسیدن، باید نرفت! تا بعدی بهتر.
-
بیا... بمیر! آمدم... مٌردم!!!
پنجشنبه 20 مردادماه سال 1384 03:25
قبل از تو ؛ اشک هایم را نه زمین دیده بود و نه آسمان! از وقتی تو رفتی؛ جز اشک هایم چیزی به یاد نمی آورند!!! پ.ن. ... پ.ن. نمی دونم چرا هر وقت به خودم میام، می بینم دارم زمزمه می کنم: به من گفت: "بیا" به من گفت: "بمان" به من گفت: "بخند" به من گفت: "بمیر" آمدم... ماندم... خندیدم... مُردم... تا بعدی بهتر.
-
عاشقی بی بهانه
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1384 16:27
نگاهت را بهانه کردم؛ "چشمهایت" را بستی! حرفهایت را بهانه کردم؛ در "سکوتی" فرو رفتی سنگین تر از فریاد! دستانت را بهانه کردم؛ از من "دریغشان" کردی! عاشقانه بهانه ات را گرفتم؛ "رفتی" و هرگز برنگشتی!!! "عاشقی" اینچنین "بی بهانه" سراغ داری؟! پ.ن. ... پ.ن. گله از رفتنت هرگز ندارم... ولی از موندن یادِ تو فریاد..! پ.ن. ناگهان...
-
خار ِ گل سرخ
پنجشنبه 6 مردادماه سال 1384 01:17
دختری خار ِ گل سرخ ندید ، دست او زخمی شد... همچنان عاشق ماند...! مانده ام تنها و سرگردان، او نشان از من نمی گیرد رفته ام از یادِ او اما، یادِ او در من نمی میرد پ.ن. ... پ.ن. منظورم اونی که تو فکر می کنی، نیست... پ.ن. به قول شیرین: ملالی نیست، فقط تنها مانده ام، همین! تا بعدی بهتر.
-
آب و آسمان و تو
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1384 02:59
گاهی پاره ای از چیزی گُم می شود... می شکند... می سوزد... فرو می ریزد... تو می مانی و می دانی که همیشه و همه جا، چیزی، جایی کم است. تو اما مانده ای. شاید برای همین است که آب و آسمان و تو، آبی مانده اید! پ.ن. هرگز این قصه ندانست کسی، که... پ.ن. بگذریم! تا بعدی بهتر.
-
خنده ات را نه!
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1384 02:46
افسوس! آیا چه کس تو را، از مهربان شدن با من، مأیوس می کند؟ پ.ن. نان را از من بگیر، اگر می خواهی، هوا را از من بگیر، اما خنده ات را نه!!! تا بعدی بهتر.
-
تپش ِ قلب ِ تو
جمعه 17 تیرماه سال 1384 02:16
تو اگر نیستی دیگر... تو اگر بسته ای بار سفر... پس چرا از همه جا من صدای تپش ِ قلب ...؟ قلبِ تو ...؟؟ قلبِ تو را ...؟؟؟ قلبِ تو را می شنوم...!! من صدای تپش ِ قلبِ تو را می شنوم... پ.ن. دلِ من به اندازه ی یک انفجار، تنگ است... پ.ن. آدرس وبلاگِ جدید من ==> یه آشنای غریبه (روی همین اسم وبلاگم کلیک کن) تا بعدی بهتر.
-
حاشا...
پنجشنبه 9 تیرماه سال 1384 15:24
در دل من چیزی ست... غم سنگینی شاید! قصد حاشا دارد...!!! پ.ن. ... پ.ن. ندارد! تا بعدی بهتر...
-
ناگهان...!
پنجشنبه 2 تیرماه سال 1384 00:59
شده تا حالا به این فکر کنی که اگه دلت واسه کسی تنگ بشه، چی کار می کنی؟ لابد یا می ری می بینیش.. یا باهاش صحبت می کنی... حالا به این فکر کن... دل، تنگ شد، می خواست ببیندش، اما همون روز وقت نشد، فردا، وقتی زنگ زد، جواب شنید: دیر زنگ زدی... دیروز رفت پیش خدا !!! اگه دلت واسه کسی تنگ شد، عجله کن، شاید فردا بره پیش خدا......
-
کاش...
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1384 11:42
کاش هیچ وقت نمی اومدی... کاش هیچ وقت نمی دیدمت... کاش هیچ وقت..................... خسته شدم از تویی که می دونستی واسه رفتن اومدی... پ.ن. اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید به بهترین هایی بیندیش که منتظر رسیدنت هستند... تا بعدی بهتر...
-
درس امروز
چهارشنبه 4 خردادماه سال 1384 11:31
دلم را به سنگ کوبید تا این قصه بمیرد... صد پاره شد دلم... هر پاره، قصه ای!!! پ.ن. عشق است درس امروز... رد می شوی تو بی شک! *** گاهی برای رسیدن٬ باید نرفت...! تا بعدی بهتر...
-
جرم قشنگ!
سهشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1384 00:11
گفت: " گُمت کردم... می رم... وقتی پیدات کردم، بر می گردم" ! هیچ وقت برنگشت... بعدها دیدمش... منو نشناخت !! آخه خودشو هم گُم کرده بود !!! پ.ن. عاشقی جرم قشنگی ست، در انکار مکوش... *** برای تمام عشق ها و غم هایتان، آبی ترین ها را خواهانم...! تا بعدی بهتر...
-
همیشه!
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1384 00:51
گفت: تا "همیشه" دوستت دارم! پ.ن. چقدر "همیشه" نزدیک و کوتاهه!!! پ.ن. این توضیح رو روز ۲۱/۲ اضافه می کنم: اگه اینجا متنی نوشته می شه٬ دلیل بر احساس اون لحظه ی من نیست... همین. *** برای تمام عشق ها و غم هایتان، آبی ترین ها را خواهانم...! تا بعدی بهتر...
-
سایه
سهشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1384 00:01
سایه ها هم در روز ِ من گُم می شوند، چه برسد به آدم هایی که وجودشان جز یک " سایه " نیست!!! پ.ن از روی کلمات به سادگی گذر نکنیم !!!... پ.ن. به گِرد شهر می گردم٬ که آدم را کنم پیدا به جان حضرت آدم، که آدم هم قدیمی شد *** برای تمام عشق ها و غم هایتان، آبی ترین ها را خواهانم...! تا بعدی بهتر...
-
باز تنها شد...!
سهشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1384 00:41
روز اول گفت " دوسِت دارم "... نگاش کردم! یک ماه گذشت گفت "خیلی دوسِت دارم"... منم دوسش داشتم!! دو ماه گذشت گفت "عاشق یکی دیگه شدم"... دلم شکست ... هیچی نگفتم!!! چهار ماه بعد دیدمش.. گفت " دوسِت دارم "... نگاش کردم... گفتم " باز تنها شدی ؟!؟" پ.ن. عاشق نبودم و نیستم... پ.ن. کلمه ها ناتوانند... وگرنه حرف های قلبم را...
-
دل دوست...
سهشنبه 30 فروردینماه سال 1384 12:37
من نشسته ام و به هر چه شکستنی در جهان است، می اندیشم. به شکل ماه در قاب حوض آب، به چین پیشانی یار، به قامت دوست و به خواب پشت پلک های بیدار... می دانی؟ با این چشم های بسته، هرگز نخواهی توانست چشم انتظار آمدن کسی باشی! راستی!!! دست هایت را هم از روی گوش هایت بردار. اینها که گفتم، همه بی صد ا می شکند!! مثل دل دوست ......
-
واقعاْ اتفاق افتاد!
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1384 00:33
تو؛ ناگهان آمدی، اتفاقی ماندی، اتفاقی حرف زدی، اتفاقی قول دادی، اتفاقی دوست داشتی، اتفاقی گُمم کردی ، اما "واقعاً "رفتی ! من؛ به گاه آنجا بودم که آمدی، واقعاً ماندنت را پذیرفتم، واقعاً حرف هایت را شنیدم، واقعاً قول دادم، واقعاً دوست داشتنت را باور کردم، واقعاً گُم شدم، اما "اتفاقی" فراموشت کردم!!! پ.ن. اتفاقی این بار...
-
اینها گله نیست!
پنجشنبه 18 فروردینماه سال 1384 01:30
بودنت برایم خاطره ای شد که از یادآوری اش تنها دلم می گیرد... تو که نمی خواستی بمانی٬ برای چه آمدی؟ از تو پرسیدم، گفتی از خودت بپرس!! راستش را می گویم، جوابی برایش ندارم... چون تو رفتی، نه من!!! اینها گله نیست... فقط حرف هایی ست از روی دلتنگی! این همه روز و شب، دلت نه برای من، که برای خاطراتمان، تنگ نشد؟ آن همه دلواپسی...
-
دل تنگ... دل سنگ
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 16:34
دیگر نمی خواهم به هر چه که دل تنگم می کند، فکر کنم... اصلاً می دانی؟ دلتنگِ هیچ کس و هیچ چیز نیستم... تازه، دلم سنگ شده... مثل خودت! هر وقت حوصله داشتم، به یادت می افتم... یا نه! اصلاً به یادت هم نمی افتم... درست مثل خودت!!! پ.ن. دلم که برایت تنگ می شود، یاد گریه هایت می افتم! همیشه ناشیانه دروغ می گفتی!!! زیباترین...
-
سال نو مبارک
جمعه 5 فروردینماه سال 1384 19:47
سلام... سال نو مبارک. غریبه می گه: نو شو به روز نو... نو شو به ماه نو... نو شو به فصل نو... نو شو به سال نو... نو شو، ولی خودت ... و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را........... پ.ن. ای دل! اول قدم نیک دلان، با بد و خوب جهان ساختن است... زیباترین روزهایمان را هنوز ندیده ایم، زیرا زیباترین واژه ها را هنوز...