-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1386 01:21
من اینجا رسما اعلام می کنم که با آفرین، مینا، پریسا و روشنک قهرم... به دلیل اینکه امروز حوصله ام سر رفته بود ولی به خاطر اینکه منتظر تلفنشون بودم، خونه موندم... با همشون قهرم اساسی...
-
هنر
دوشنبه 25 تیرماه سال 1386 13:38
هنر آن است که بمیرانندت، قبل از آنکه بمیری... . . . دیگه اون شماره ی ...214-0912 دستم نیست... در واقع دیگه شماره ای دستم نیست... بنابراین تنها راه ارتباطی ما میشه همین جا... امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید... به امید دیدار...
-
یکی از همین روزها
جمعه 8 تیرماه سال 1386 15:57
بهترین دوستم، کمد لباس خانمش را باز کرد و یک بسته کادو شده بیرون آورد... این یک بسته معمولی نبود، آن را باز کرد... لباسی از ابریشم و تور بود که وقتی اونها برای اولین بار در نیویورک بودند، برای زنش خریده بود. 8-9 سالِ پیش. زنش هرگز از اون استفاده نکرد. او خیال داشت اونو برای موقعیتی مناسب و به خصوصی استفاده کنه...!...
-
شاید خداحافظی
شنبه 2 تیرماه سال 1386 01:29
دلم عجیب هوایت را کرده... هوای بغل کردن و بوسیدنت را... هوای محکم فشار دادنت توی بغلم که بفهمی چقدر دلتنگت شده ام... هوای زل زدن توی چشم هایت را که همیشه دلم برایشان تنگ است... هوای دعواهای از روی دلسوزیمان که آنقدر همدیگر را دوست داشتیم که نمی خواستیم حتی یک ذره از راه را آن یکی اشتباه برود... آخر هم آرزو به دلم...
-
تلخ
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1386 20:57
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. . . . ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم. پ.ن. دیدی چه زود رفتم بهشت زهرا...؟ پ.ن. عمو حمید...
-
۱۴
سهشنبه 8 خردادماه سال 1386 02:35
چشمام تار شد... گوشام انگار کر شد... سرم گیج رفت... نه جایی رو دیدم... نه صدایی رو شنیدم... نه چیزی فهمیدم... - ... سرطان داره..؟ - نه بابا... خودم باهاش حرف زدم... جواب این نبود... - به کسی نگو... به روی خودت هم نیار... اما از شنبه شیمی درمانی شروع می شه... ستاره هم از استرالیا اومده... - (سکوتی سنگین تر از سیاهی)...
-
کوه پنجم
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1386 23:40
خدا، خداست. او به موسی نگفت که من خوبم یا بد. فقط گفت: من هستم . خداوند قادر مطلق است. اگر او خود را محدود به انجام آنچه ما خیر می نامیم، بکند، نمی توانیم او را قادر مطلق بنامیم. نقشه های او همواره موافق آنچه ما هستیم یا آنچه احساس می کنیم نیستند، اما اطمینان داشته باش که او برای همه این چیزها دلیل دارد. من شرط بسته...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اردیبهشتماه سال 1386 19:42
وقتی هدهد در میان بومان افتاد بر سبیل ره گذر؛ به نشیمن ایشان نزول کرد. و هدهد به غایت حدّت بصر مشهور است و بومان روز کور باشند، چنان که قصه ی ایشان نزد اهل عرب معروف است. آن شب هدهد در آشیان با ایشان بساخت و ایشان هر گونه احوال از وی استخبار می کردند، بامداد هدهد رخت بر بست و عزم رحیل کرد. بومان گفتند: ای مسکین! این...
-
حالم خوب نیست...
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1386 16:20
باورم نمی شه... چهارم فروردین 86... قرارمون رامشیر... با سرعت به طرف ماهشهر... دیدن پتروشیمی... بندر امام خمینی... ناهار توو هتل بندر... جاده ی سربندر تا آبادان... پاساژ ته لنجی های آبادان... حالا... سر ناهار... خبر می دن پنج شنبه ساعت یک شب... توو جاده ی اهواز-ماهشهر... با زانتیای نو رفته زیر تریلی، ماشینش منفجر شده...
-
ما چون...
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1386 23:36
مـا چون ز دری پــای کشیدیم، کشیدیـم امّیــد ز هـــر کــس کـــه بــریـدیـم، بــریـدیـم پ.ن.1. از دشمنان برند شکـــایت بـــه دوستـــان چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟ پ.ن.2. من آن نگین سلیمــان بــه هیچ نستـانم کـــه گــاه گــاه بــر او دست اهــرمــن بــاشـد . . . نقطه سر خط.
-
بمان...!
چهارشنبه 15 فروردینماه سال 1386 00:15
سکوت همیشه آرامش نیست... گاه سکوت در نهایت آشفتگی ست... [سکوت] ! پ.ن. برای دوباره زنده شدن، ابتدا باید مُرد..! می روم بمیرم... آره...! پ.ن. کسی می تواند بگوید "بمان"، که خودش هم بماند... نه...؟ پ.ن. دلم می خواست یه SMS بفرستم، بگم: "سلام غریبه! یاد آشنایی هامون بخیر... عیدت مبارک.." اما عقلم نذاشت... . . . نقطه سر خط.
-
نهراس...
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 00:56
از شکست خوردن نهراس... چرا که روزی، تنهایی تلخ دستانت تداعی می کند که بهترین سال های عمرت را میان صفحه های "آیین دوست یابی" به بطالت گذرانده ای... !!! برای آنهایی که دلشان سنگ نبود، من سنگش کردم... !
-
آرزوی محال...
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1385 01:37
هر وقت حرفی از گلایه زدم، هر کسی هر جور دوست داشت، برداشت کرد... بی اینکه بخواد بدونه اصلا چرا این چیزا رو می نویسم... همیشه، همه، ندا رو خندون می خواستن... همیشه، همه، ندا رو پر از شور و شوق می خواستن... هیچ کس فکر نکرد گاهی وقتها، هر آدمی حق داره نخنده... حرف نزنه... نباشه... اینایی که اینجا می نویسم، شاید اولین بار...
-
می روم... از رفتن من شاد باش...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1385 18:17
با آدم ها ارتباط برقرار می کنم... حرف می زنم... و فراریشان می دهم، پیش از آنی که ترکم کنند... دارم می روم یک جای جدید... یک خانه ی جدید با همسایه های جدید... چه خوب گفته بود این همسایه ی دل که... به شهر خود روم و شهریار خود باشم... باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران... ...
-
کاش خواب نبود، بودنت...
سهشنبه 12 دیماه سال 1385 19:13
صبح که از خواب بلند شدم. خوشحال بودم از اینکه دوباره تو را می بینم... صدایت را می شنوم... لبخندت را می بینم... از اینکه کنارم هستی... اما... خوشحالیم لحظه ای بیش نبود... وقتی به یاد آوردم مدتهاست که رفته ای... پ.ن. چقدر این روزها دلم برایت تنگ است... هنوز آن صبح آخر را فراموش نکرده ام... وقت اذان... و نگاه آخر... دلم...
-
کرگدن ها هم عاشق می شوند... !
جمعه 8 دیماه سال 1385 02:55
کرگدن گفت: نه امکان ندارد. کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو می خارد. لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره های تو را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت:...
-
بدون شرح..!
شنبه 2 دیماه سال 1385 00:09
- می شه نری ؟ - آره. ! ...
-
دررررررررررد...
سهشنبه 28 آذرماه سال 1385 14:22
از درد به خودم می پیچم... اشک هام دیگر نمی ریزند... می روم تمام خودم را بالا بیاورم... ...
-
ماهی قرمز...!
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1385 00:13
درد گاهی وقت ها چقدر لذت دارد... پ.ن. و چه تنگ است... فضایی که در آن یک ماهی... نگران غم فردا باشد... پ.ن. فدای خستگی و چشم های سرخ و دل صافت... تمام هر چه که دارم... پ.ن. فکر نمی کردم که بیای... از ته دل ممنون... چقدر دلم تنگت شده بود... از ملت تا بیمارستان دی... هیچ وقت یادم نمیره... باورت می شه...؟ حتی سرما هم...
-
من آماده ام... باور کن...
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1385 18:49
MRI باید خیلی هیجان انگیز باشه... نه..؟ پ.ن. چقدر لازمشون دارم... پ.ن. دیگه نمی تونم پشت فرمون بشینم... پ.ن. سخته... ولی ممکنه... ...
-
بسته ام بار سفر...
یکشنبه 5 آذرماه سال 1385 01:09
با خود عهدی داشتم؛ پیمان بسته بودم برای شادیت، دلم را همیشه، هدیه بیاورم و هرگز... اما حال... برای تو، خاطری آرام و برای خودم، دلی آرام آرزو می کنم... هی دلم می خواست بنویسم و نمی دانم چرا دستم یاری نمی کرد... نمی دانم چه شد که امشب بدجور هوای آن روزها را کردم که بنویسم و دل خودم با خواندن نوشته هایم بشکند و برای خودم...
-
تقویم نو...
دوشنبه 29 آبانماه سال 1385 11:55
نگران هیچ کس نیستم حتی تو که چمدانت را بسته ای... دیگر می دانم خورشید؛ برای همیشه غروب نمی کند و سنجاب ها تنها برای پایین آمدن، از درخت بالا می روند...! پ.ن. اولین برف سال بارید و هیچ اتفاقی نیفتاد...! پ.ن. درست مث ِ تقویمی که عوض می شه سر ِ بهار می نــدازمت یه گوشه و دیــــگه می ذارمت کنار پ.ن. از آدم های دو رو حالم...
-
کاش بدونی...
جمعه 19 آبانماه سال 1385 23:45
دلم دوست می خواهد... پ.ن. دورها آوایی ست، که مرا می خواند... پ.ن. - : می خوای سرمو تیغ بندازم..؟ =: نــــــــــــــــــــــه...!!! - : اونوقت پسم می دی ندا..؟ =: نــــــــــــــــــــــه... ؛) - : پس باهام بیرون نمیای..؟ =: آره... - : اما اگه تو کچل شدی، من باهات بیرون هم میام...... سکوت... :) ( تو دلت خیلی بزرگه...)...
-
و گهگاهی...
دوشنبه 15 آبانماه سال 1385 23:57
میثم...! حالا تو می گی عصا بهتره یا ویلچر...؟ پ.ن. می دونی که...؟ ؛) پ.ن. دارم عادت می کنم... مرسی که کمکم می کنی... پ.ن. تو را و مرا، بی من و تو، بن بست خلوتی بس... پ.ن. و در آخر... لحظات زندگی ات را با کسی بگذران که نه الزاماً هم درد تو... بلکه... هم شأن تو باشد... برای شناختن شأن افراد به تنها چیزی که نیاز داری،...
-
بدون شرح
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1385 01:37
* فکر می کردم اینجا که بیایم، دیگر غصه نخواهم خورد... درد نخواهم کشید... تنها نخواهم ماند... دل تنگ نخواهم شد... نمی دانم چرا... اما همیشه همین طور فکر می کردم... تا اینکه امروز اینجایم... دور از همه... اما حالا... دلم بیشتر از همیشه تنگ می شود... می دانی..؟ اینجا حتی کلمه ها، لال می شوند... حرف هایت به گوش هیچ کس...
-
دعا... توی غربت...
جمعه 5 آبانماه سال 1385 23:45
دارم دعا می کنم! دعا می کنم که دلم برای خواندن یک ترانه دوباره هوایی بشود ! دارم دعا می کنم ! نه برای اینکه این روزها فقط زیر لب " تنها با دل بر جا ماندم " می خوانم دارم دعا می کنم ! دعا می کنم برای دلم ٬برای دلش ! که نفروخته باشدش ! که آسان آدم فروشی نکرده باشد ! دارم دعا می کنم..... پ.ن. خیلی دلم می گیرد... اینجا،...
-
ناگهان گریه ام گرفت !
جمعه 28 مهرماه سال 1385 23:55
از یاد نبر که از یاد نبردمت! از یاد نبر که تمام این سالها، با هر زنگ ِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم، گوشی را برداشتم و به جای صدای تو، صدای همسایه ای، دوستی، دشمنی را شنیدم! از یاد نبر که همیشه، بعد از شنیدن آهنگ ِ «جان مریم» در اتاق من باران بارید! از یاد نبر که - با تمام این احوال- همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من...
-
دیگر نمی رود...
جمعه 21 مهرماه سال 1385 19:46
هر شب که می خواهم بخوابم می گویم صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ وانمود می کنم هیچ دلتنگت نبوده ام صبح که بیدار می شوم می گویم شب، با چمدانی بزرگ می آید و دیگر نمی رود. پ.ن. دیشب... چقدر دلم می سوزد... پ.ن. خیالت راحت... غصه نمی خورم... فقط اگه طوریم شد، به حرفت عمل نکن... خودم مقصر بودم... اون گناهی نداره... پ.ن. ......
-
فراموشی چیز خوبی ست... آدم با آن به همه ی آرزوهایش می رسد...!
چهارشنبه 19 مهرماه سال 1385 00:00
بارالها برای من تقدیری مقدر فرما که آنچه را تو زود میخواهی ... دیر نخواهم و آنچه را تو دیر میخواهی ... زود نخواهم ... امروز ۲3 ساله شدم ! پ.ن. هر آغازی، خیانتی است در حق پایان .... باور کــــــن .... تو آغاز ساختی و پیش راندی و من شرم پایان را به دوش کشیدم... کدام باختیم ؟ کدام ؟ پ.ن. پروانه رنگ بال هایش را از یاد...
-
فقط خداست که...
شنبه 15 مهرماه سال 1385 23:14
فقط خداست که بین بنده هاش هیچ تبعیضی قائل نمی شه... هر کی ادعا می کنه، یه جایی ثابت می کنه هنوز خیلی راه مونده تا کامل بشه... فقط خداست که هر کاری می کنی، وقتی پشیمون می شی و برمی گردی، به روت نمیاره... هر کی ادعا می کنه، یه جایی اشتباهات قبلیتو به روت میاره... پ.ن. صد بار اگر توبه شکستی... باز آ... باز...