-
...
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1383 00:33
برای خودم متاسفم... فقط همین... از یه دوست عزیز که بهم سر می زنه یاد گرفتم: تمام برف های ریخته بر زمین را با آتش دل خود آب خواهم کرد... شاید از خاطرم بروی...! این واسه تویی که تا آخرش نشناختمت... بی معرفت!!! پ.ن. الهی... آن خواهم که هیچ نخواهم...
-
جای پا
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1383 11:17
خواب دیده بود. در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. رو به رو، در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است. یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود....
-
طعم تلخ قهوه!
چهارشنبه 5 اسفندماه سال 1383 18:01
فکر می کردم با رفتنت، همه چی خراب می شه... اما... وقتی رفتی، تازه فهمیدم مثل همون پرنده ای هستی که از آزاد بودنش، بیشتر از داشتنش واسه خودم، خوشحال می شم. اونوقت بود که فهمیدم "آن را که دوست می داری، آزاد بگذار... اگر به سوی تو برگشت، مالِ تو بوده و اگر برنگشت، هرگز قسمتِ تو نبوده است" یعنی چی! یه جورایی لمسش کردم......
-
حقیقت٬ شیرین است...
یکشنبه 25 بهمنماه سال 1383 01:57
او که رفت، دیگر نمی آید... به فکر ِ آنهایی باش که هنوز هستند، دوستت دارند و دوستشان داری... شاید هم دوستت دارند و دوستشان نداری!!! نمی گویم خاطراتت را فراموش کن، نه... گاهی نیاز داری تا به آنها فکر کنی و با آنها زندگی کنی، اما به آنها دل مبند؛ که آنها گذشته اند. به چیزی فکر کن که داری؛ که وجود دارد و هست. قبول دارم که...
-
خسته...
دوشنبه 19 بهمنماه سال 1383 22:22
وقتی اومد، من خسته بودم... خیلی خسته! اینو بهش گفتم. گفت: "همه یه جور نیستن"! باورم شد ... بعدها توو حرفاش شنیدم که گفت: "من زود خسته می شم "!!! باورم نشد ... با وجودِ اون، خستگی خودمو فراموش کردم! یه آدم ِ دیگه شدم! آدمی که خستگی براش معنی نداشت! آدمی که جز خوبی ها رو نمی دید!!! حرفاش، کارهاش، صداش، قلبش، ... همه و...
-
خیلی ساده است...
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1383 21:38
خیلی ساده است دست کشیدن بر سر سگی ولگرد نگاه کردن به برخورد او با ماشینی و گفتن ِ اینکه سگ من نبود خیلی ساده است تحسین زیبایی یک گل رز آن را چیدن و فراموش کردن اینکه آب در گلدان بریزی خیلی ساده است از انسانی استفاده کردن دوست داشتن بدون عشق او را ترک کردن و گفتن اینکه دیگر او را نمی شناسم خیلی ساده است اشتباهات خود را...
-
اولین سلام
یکشنبه 11 بهمنماه سال 1383 16:27
سلام... امروز احساسی که دارم مثل روزی که اون وبلاگم رو ( به همین اسم اما توو پرشین بلاگ) ساختم٬ نیست!!! می دونی؟ اولین بار شوقی داشتم مثل پیدا کردن یه دوست جدید... اما وقتی وبلاگم رو دزدیدن٬ تصمیم گرفتم دیگه از پیدا کردن دوست جدید٬ زیادی ذوق زده نشم و به بودن همیشگی اون دوست٬ مطمئن نباشم... شاید براتون عجیب باشه٬ اما...