-
... تو بگو...!
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1385 13:46
شکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست...! پ.ن. هر کی با ما بود... وقتی رفت یا رفتیم... کلی دوست جدید پیدا کرد... :) خوشحالم که حداقل فقط ما تنها می مونیم... یه چیزی: قدرشونو بدونید... پ.ن. سکوت می کنم... طولانی... قدر تنهایی هایم... پ.ن. ... تا بعدی بهتر.
-
من و خودم و خدام... و تو میهمان همه ی لحظه هایم...
یکشنبه 9 مهرماه سال 1385 01:43
* چشم هایی با نگاه ِ سنگینی، سنگین تر از گناهان من...! دست هایی سرد، سردتر از رابطه ی سرد ِ روزهای گرم تابستانمان...! سکوتی سنگین تر از سنگینی ِ همه ی تنهایی های دنیا...! * پرسید ندا نمی ترسی تنهایی داری می ری؟ بهش گفتم نه...! نگفتم بهش عادت کردم... خیلی وقته... ( می دونم 70 روز می شه که تو رو هم به تنهایی عادت...
-
گاهی به آسمان نگاه کن...
یکشنبه 2 مهرماه سال 1385 22:30
چشم هایم را می بندم. میان خاطرات خاک گرفته و ترک خورده ام، جمله هایی می یابم که گویای همین روزهای من است. بارها می خوانمشان زیر لب تا یادم بماند برای همیشه: " خدایا ! مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست، از دلم بیرون کن؛ یا به من صبری ده تا کسانی را که دوستم ندارند، دوست داشته باشم. " پ.ن. زیر بارون ِ صدای...
-
واسه دل تو ...!
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1385 23:59
نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دلُ وا نمی کنه . . . پ.ن. ندارد...! پ.ن. اینم واسه دل ِ تو...! می گذره... دیگه اینو خـــــــــــــــــــوب می دونم...!!! تا بعدی بهتر.
-
برای دل خودم...
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1385 15:56
من گم شده ام ، مرا مجویید با گمشدگـان سخن مگویید پ.ن. چقدر این روزها و شب ها اشک ریختن برام راحت شده... اینو مدیون دوستایی هستم که راحت و بی بهونه از همه چی گذشتن... دیشب وقتی می خواستم یواش حرف بزنم... این بغض آشنا، صدامو بلند می کرد که نکنه اشکام بریزه... بالاخره اعتراف کردم که بغض کردم و راحت اشک ریختم... بهش گفتم...
-
راه بی برگشت...
شنبه 18 شهریورماه سال 1385 02:49
خیلی سعی کردم احساس همین لحظهمو بنویسم... شاید 7-8 بار نوشتم و پاک کردم... نشد... یعنی نتونستم این صفحه ی سفید ِ روبرومو خوب سیاه کنم... نتونستم چیزی رو که می خوام، درست برسونم... نتونستم بنویسم... بر عکس ِ همیشه که هر چیزی رو که می خواستم بگم، راحت براش جمله می ساختم... راحت برای جمله هام فعل می ساختم و خیلی راحت...
-
بوی نم بارون میاد...
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 19:01
باید امشب بروم؛ رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند... پ.ن. تو را و مرا – بی من و تو – بن بست خلوتی بس...! پ.ن. بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... پ.ن. مریم ..! دلم دوستی بدون " تا " می خواد... کاش بودی... کاش... پ.ن. و فکر کن که چه تنهاست؛ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد... پ.ن. وقتی...
-
کاشکی...
یکشنبه 22 مردادماه سال 1385 19:32
کاشکی دوستت نداشتم... همین...! پ.ن. ... تا بعدی بهتر.
-
کسی که...
دوشنبه 16 مردادماه سال 1385 17:40
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید... دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرندهها می خواند... دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و...
-
روزی که خدا را آفریدم...!
شنبه 14 مردادماه سال 1385 17:14
به مریم: یادم هست سال ها بود که من بودم، و دنیای من بود و هیچ چیز دیگری نبود و من همه چیز را می دانستم. می دانستم که پیشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفریدم. می دانستم که تنها هستم، و تو را آفریدم. می دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفریدم. می دانستم که می خواهم خوشحالت کنم، و دنیا را برایت آفریدم. می دانستم که مرا...
-
درست مثل تو...
پنجشنبه 12 مردادماه سال 1385 00:21
خودتو به اون راه نزن... به روت نمیارم که دروغ اولو تو گفتی..! کسی که مثل نم نم بارون دروغ بگه... اگر چه مثل بارون عزیزه... ولی از دل رفتنیه... پ.ن. آره رفیق... درست مثل تو... پ.ن. از آدمایی که میان، اما از ترس ِ زشتی سیرتشون، بی اسم می نویسن، خیلی ... پ.ن. توو آسمونا دنبالش می گشتیم، توو میلاد نور پیداش کردیم...!!!...
-
حسی مثل پرواز...
سهشنبه 3 مردادماه سال 1385 21:49
برای باران عزیزم که بهترین است و می داند عاشقش نیستم، بلکه دوستش دارم با تمام وجود... که دوست داشتن از عشق برتر است: همین دیروز روزی بود انگار که خدای مهربون بهشت رو بهم داد تا... به جای زمین، پاهام رو روی اون بذارم... " نه پا روی اون بذارم! " گاهی اوقات کلمات جای خود را به تماس آرام دو دست می دهند. همیشه که نباید...
-
کجا بودیم.. به کجا رسیدیم..
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1385 20:35
یا نباید بشکند... یا اگر شکست، دیگر نمی شود کاریش کرد... نمی دانی..! اگر می دانستی که حکایت ما این نبود..! حکایت من و تو..!! گاهی وقت ها حرف هایی می زنم که وقتی پیش می آیند، خودم هم باورم نمی شود پیش بینی-شان کرده بودم..! یادت می آید..؟ حرف های چند روز پیش ِ خودم را، داشت می کوبید توی سرم..! چقدر طاقت آوردم که همانجا...
-
سقوط ..!
جمعه 22 اردیبهشتماه سال 1385 15:40
1. خدایا ..! هیچ وقت نمی بخشمت ..!! 2. من برای چه کسی می نویسم ؟ وقتی تو نمی خوانی ! انگار یادم رفته است تو آنقدر گریه کردی کور شدی ! روشندلی تو به درد لالی من نمی خورد دیگر نمی نویسم گریه می کنم اگر مزه اشک هایم را بفهمی به قطرات اشک هایت سوگند ! تا روزی که اشکی دارم هرگز سطر دیگری نخواهم نوشت ... 3. تنها بودم تنهاتر...
-
شاهکارم..!
پنجشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1385 00:37
ای دل لبریز از شوق و امید ! کاش می دیدی که فردا نیستیم کاش می دیدی که چون پنهان شدیم؛ در همه آفاق پیدا نیستیم. گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست کاندر این هنگامه تنها نیستیم ! بدتر از مرگ است آن دردی، که: باز، زندگی می خندد و، ما نیستیم ! چقدر دلم برای آن همه روزی که گذشت، تنگ می شود... مریم..؟ دل تو بگیرد، من چه می توانم...
-
هی روزگار...
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1385 01:48
بهم گفت : "خوبی؟" گفتم به تو چه..؟ بهم می گوید: "می دونی من به این کلمه حساسم، حالا تو هی بگو..." و من هی دوباره می گویم به تو چه..؟ بهش گفتم اصلاً الان می روم آپدیت می کنم... وسط صفحه بزرگ می نویسم به تو چه ..! بهم گفت: "زیرش هم بنویس با مریم بودم..." ..! و من باز گفتم به تو چه..؟ نمی دانم چرا امروز وقتی نگاهم می...
-
نمی خواهم...
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1385 22:39
نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت ؟ کجا باید صدا سر داد ؟ در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه ؟ که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک ِ این فریاد ! کجا باید صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمین کر، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و...
-
زندگی ات را « زندگی » کن..!
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1385 17:50
از آدم های رک، خیلی خوشم می آید... تکلیفت را زود روشن می کنند..! راحت گفت: "بقیه زندگی ات را جوری زندگی کن که نه مرگ سراغت را بگیرد و نه زندگی دست از سرت بردارد... هیچ کس نمی داند کِی می میرد... نه من... نه تو... نه هیچ کس ِ دیگر..." ..! راست می گوید.. شاید حق با او باشد..؟ آنقدر رک گفت که اصلاً باورم نشد آنقدر راحت...
-
لب بامی.. سر کوهی.. دل صحرایی..
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1385 21:15
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم، خفقان ! من به تنگ آمده ام، از همه چیز بگذارید هواری بزنم: - آی! با شما هستم! این درها را باز کنید! من به دنبال فضایی می گردم: لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم. آه! می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد! من به فریاد ، همانند کسی...
-
چاه...
یکشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1385 12:48
بچه (تر) که بودم... داستانی خووندم که هنوز خوب یادمه... داستانی بود از افسانه های چین... داستان این بود که: مردی، همه ی حرف هایش را به درختی می گفت که فکر می کرد هیچ کس با آن درخت کاری ندارد و حرف هایش برای همیشه بین خودش و درخت می ماند. بعد از سال ها قرار بود جشنی در دهکده برگزار شود. برای این کار نیاز به طبل و دهل و...
-
اینجا نمی شود...
جمعه 1 اردیبهشتماه سال 1385 16:39
مرا دردی ست اندر دل، که گر گویم زبان سوزد و گر پنهان کنم ترسم، که مغز استخوان سوزد نمی دونستم سوختن مغز استخوان بهتر از اینه که حرفاتو به زبون بیاری و زبونت بسوزه... خدایا ! سنگ، چه ظاهر مهربونی داره... چرا ؟ و کور شوم اگر بعد از این چشمانم بخندند... و لال شوم اگر بعد از این حرف های دلم را بر زبان بیاورم... و دستانم...
-
این روزها...!
چهارشنبه 30 فروردینماه سال 1385 15:08
29/1/85 3:00 نصفه شب ... دلم گرفت... چراغ اتاقم خاموش بود... دفترم کنار تختم بود، توو تاریکی بازش کردم و نوشتم: می گذرند... این روزها...! مثل باد... مثل برق... و چه سخت... پ.ن. چه زود دلم گرفت!!! پ.ن. دروغگوها به بهشت نمی روند...! پ.ن. هیچ درمانی نداره... چه جمله ی تلخی... پ.ن. وداع شاید به ودیعه نهادن چیزی باشد در دل...
-
تو را و مرا...
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1385 01:04
داشتم می رفتم... داشتم برای همیشه از اینجا می رفتم...(هر کس، "اینجا" رو، هر چی دوست داره، می تونه معنی کنه! مثلا این وبلاگ، این شهر، این کشور، این دنیا یا ...) نمی دونم چی شد که نرفتم... شاید یه حسی، یه نیرویی، یه قولی، یه چیزی که نمی دونم اسمش رو چی بذارم، مجبورم کرد به موندن... و الان همون حس داره منو به نوشتن وادار...
-
تعطیل...
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1385 22:58
کسی که این وبلاگ رو می نوشت......... دیگه نیست که ادامه اش بده............ به همین دلیل، برای همیشه تعطیل شد................ این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد/...
-
سفر...
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1384 23:15
بغض کرده بودم... چشمام پر از اشک بود... هی بغضم و قورت می دادم... هی پلک نمی زدم... مبادا اشکام بریزه... گفت: دلم روشنه... توو دلم گفتم: دل من هم روشنه... خیلی روشن... اما این بغض واسه رفتنه... واسه سفر... واسه تنهایی... واسه دلتنگی... چرا همیشه دیر پیدا می کنیم؟ کسی رو که سال ها دنبالش می گردیم؟؟ درست وقتی پیداش می...
-
چهار شبانه روز
شنبه 20 اسفندماه سال 1384 15:02
چشم هایم می سوزد... چهار شبانه روز، بی خوابی... فکر می کردی اگر بروی، همه چیز درست خواهد شد... راهی می یابی برای گریز از این همه درد... غافل از آنکه این رفتن، دردی می شود بزرگتر از همه ی غم هایت که نمی دانی چگونه تحمل بایدش... روز اول: اشک بود و اشک بود و اشک... روز دوم: غمی عجیب در قلبت خانه کرد... غمی که راهش را گم...
-
زنده ام هنوز !؟
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1384 00:47
ترس بی تو زنده بودن، ترس لحظه های مرگه ... پ.ن. ... پ.ن. می توانی تو به من، زندگانی بخشی... یا بگیری از من، آنچه را می بخشی...! پ.ن. عشق یعنی: در نبودت، از حضورت دم زدن... پ.ن. می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم... آیا میان آن همه اتفاق، من از سر اتفاق زنده ام هنوز ؟؟! پ.ن. دخیل آرزویم را به چشمان تو می بندم... پ.ن....
-
نذار بشکنه...
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1384 21:27
خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم، باید به عدالتت شک می کردم... خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم، بهت اعتماد کردم... خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم، بهت تکیه کردم... خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بدجور شکستی... دلمو می گم... خیلی بد شکستیش... خودت بگو چندتا درد به یکی...
-
تو نمی فهمی اندوه مرا...!
شنبه 13 اسفندماه سال 1384 23:11
یه تیکه از دلمو برداشتن! جاش می سوزه ... خیلی... پ.ن. ... پ.ن. نشسته بود کنارم... توو مطب دکتر... هی می گفتم تو دیگه برو خونه... می گفت نه! منشی صدا زد: خانم (...) بفرمایید داخل. بلند شدم... یهش نگاه کردم و رفتم... 10 دقیقه بیشتر طول نکشید... یه دوربین با یه شیلنگ حدود 3- 4 متر قورت دادم! بعدش یه میله ی فلزی... همه رو...
-
کلاغه به خونه ش نرسید!
جمعه 12 اسفندماه سال 1384 16:57
حرف نمی زنم، چون کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم... نمی نویسم، چون کسی رو ندارم که نوشته هامو بخونه... دلم می خواد داد بزنم، ولی نمی زنم؛ چون کسی رو ندارم که صدای بلندمو بشنوه... پس این دفعه گریه می کنم! چون دوست ندارم کسی گریه مو ببینه !!! پ.ن. فردا به احتمال قوی باران می آید. تو پیش بینی کرده بودی امروز باد نمی...