هر شادمانی ام به غمی کهنه مبتلاست
غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست
.
.
عادت کردیم خودمون نباشیم!
.
.
یه آدم ترسو شدم که به محض فکر کردن به از دست دادن خیلی آدما و چیزا، می لرزم و بغض می کنم و ...
همیشه از آدمای ترسو بدم می اومد و حالا خودم از همه ترسوتر شدم...
خدایا با چیزایی که توانش رو ندارم، هیچ وقت امتحانم نکن...
.
.
می رم سر کار... از صبح تا بعد از ظهر... دو روز هم بعد از کار می رم کلاس و بین ساعت 5/9 تا 10 شب می رسم خونه... انقد زود می خوابم که خودم هم روزی فکرش رو نمی کردم!... وقت فکر کردن به هیچ چیزی رو ندارم... و از این بابت نگرانم... می ترسم یه چیزایی رو فراموش کنم... از یه طرف هم خوشحالم که وقت ندارم سرمو بخارونم... چون دیگه نمی شینم به گذشته ها و کسایی که آزارم می دادن فکر کنم... البته این دلیل نمی شه که دلم براشون تنگ نشه...
.
.
دیدمت! یه لحظه دلم تنگ شد... نه برای تو! که یاد گرفتم برای کسانی که دلتنگم نمی شن دلتنگ نشم. بلکه برای حس سبز روشنی که تا چند وقت پیش داشتم...
و تو زحمت کشیدی و کردیش سبز لجنی!
(از یه وبلاگ دوست داشتنی)
.
.
ممنون از اینکه هستی...
.
.
باقی نمی توان گفت، الّا به غمگساران...