زندگی ات را « زندگی » کن..!

 

از آدم های رک، خیلی خوشم می آید... تکلیفت را زود روشن می کنند..!

راحت گفت: "بقیه زندگی ات را جوری زندگی کن که نه مرگ سراغت را بگیرد و نه زندگی دست از سرت بردارد... هیچ کس نمی داند کِی می میرد... نه من... نه تو... نه هیچ کس ِ دیگر..." ..!

راست می گوید.. شاید حق با او باشد..؟

آنقدر رک گفت که اصلاً باورم نشد آنقدر راحت باورم بشود..!

گفت: "چی شد؟"

بهش جواب دادم : و من هی جریمه می شوم هر شب، یک دفتر ِ انتظارْ برگ:

"زندگی یعنی انتظار. نقطه."

گفت: "آروم باش" ..!

هیچی نگفتم. فقط توی دلم هی می گفتم: "انتظار" به اضافه ی "احتمال"، مساوی "زندگی"..!

این فرمول را خودم کشف کرده ام..!

صبح "آنقدر خندیده بودیم" (..! ) که دلم درد گرفته است...

چقدر من تابستان سعی کردم بهش بفهمانم نگوید "خندیده بودیم"، و او هی تکرارش می کرد. من هی می گفتم بگو "آنقدر خندیدیم" و او هی هر بار ِ دیگر می گفت: "آنقدر خندیده بودیم" ..!

از خر شیطان آمدم پایین... هیچ وقت بهش نگفتم از "فعل ماضی بعید" بدم می آید... نه..! مثل "انتظار"، از آن هم متنفرم..!

نشسته بودیم توی دفتر انجمن علمی... عکس های مهر را می دیدیم... تولد من و او... با هم..! تولد او با تأخیر و تولد من زودتر از روز تولدم...!

گفت: "یادش به خیر" و من ته دلم یک چیزی لرزید... انگار همان تلنگر تشدید کننده بود..!

امروز بهم گفت: "چرا بهش گفتی؟"..؟

می خواستم سرش داد بزنم. نه..! شاید فریاد بزنم... می خواستم بهش بگویم از "یادش به خیر" هم مثل "انتظار" و "فعل ماضی بعید"، متنفرم..!

اما نگفتم..!

گفت: "ندا... خیلی خری..!" و من مثل احمق ها، از ته دل خندیدم..!

هی اصرار برای رفتن اردو...

هی انکار برای نیامدن..!

عفونت به خونم زده..! اگر پاهایم را ببینی، خنده ات می گیرد، آنقدر ورم کرده..!

و توی دلم گفتم از همان خنده های تلخ..!

دو ساعت توی آزمایشگاه نشستیم تا جوابش آماده شد..!

تازه جواب بقیه آزمایش ها را شنبه می دهند...

و من توی دلم می گویم شنبه چه روز خوبی باید باشد...

البته اگر باز خدا، دلش نگیرد و هی از ته دل، داد و فریاد راه نیندازد و آنقدر اشک نریزد که آخر دلم به حال تنهایی اش بسوزد..!

جوری فریاد می زند و گریه می کند، انگار فقط خودش تنهاست..!

هی به خودم می گویم خوش به حالش..! دلش که می گیرد، می زند زیر گریه... خجالت هم نمی کشد از این همه آدم که این پایین اشک هایش را می بینند..! بر عکس من که همیشه خجالت می کشم..!

راستی سمانه..!

یادگاری های آن سال را یادت می آید..؟ چقدر بچه بودیم...

کِی بود..؟ فکر کنم پارسال بود که وقتی یادت آوردم، چقدر با هم خندیدیم..!

یادگاری ِ تو، آن خودکار چند رنگ را هنوز دارم... اما یادگاری ِ من..! فقط من و تو می دانیم، چقدر خنده دار بود... و تو آن روز، چقدر برایم گریه کردی..! مطمئنم حالا دیگر نداری اش...

یادت می آید..؟ شبی که پرواز داشتیم..؟

چقدر من و تو تا صبح با هم گریه کردیم...

فکر می کردیم آخرین شبی ست که با هم تا صبح می توانیم اشک بریزیم...

هی تو می گفتی: "منو یادت نمی ره؟"

توی فرودگاه یادت هست..؟ چقدر گریه کردیم... از پله که بالا می رفتیم، من می دانستم دلم را اینجا، جا گذاشته ام و مطمئن بودم برمی گردیم...

وقتی رفتم، چقدر دلم برایت تنگ شد... چقدر تنهایی اشک ریختم... چقدر آنجا برایت نامه نوشتم...

شبی که برگشتیم، یادت هست..؟

چقدر تا صبح خندیدیم... از اینکه نمی دانستیم چند شب ِ دیگر می توانیم با هم تا خود صبح بخندیم و اشک بریزیم...

و این ندانستن، چه نعمتی ست..!

بی خیال...

باز هم این اشک ها..!!

دیشب شیرین بهم گفت: "آخ‌خ‌خ‌خ... ندااا... اگه می دونستی..."

بهش گفتم بیخود نیست که اسمم " غریبه " است.. اگر نه که می دانستم..!

گفت: "دیوونه... اگه غریبه بودی که..."

من اما مثل یزد که هی اشک ریختم و به مریم هیچ نگفتم، این بار هم به شیرین هیچ نگفتم و با اشک های خدا، من هم باریدم..!

خوش به حال خدا..! دلش آنقدر زود وا می شود که نگو..!

اما پس دل من چی..؟

عمه چقدر آن شب سفارش کرد... به مامانت می گویم برایت اسپند دود کند..! جواب آزمایش هایت که آمد، به من خبر بده..!

دیگر حوصله خودم را هم ندارم..! زنگ بزنم به شما که چه بشود..!

از هر چه به نگرانی ربط دارد، بدم می آید..!

دوست دارم ولم کنند به حال خودم... هر کاری دوست دارم، بکنم... هر چیزی دوست دارم، بگویم... هر جایی دوست دارم، بروم...

مریم دیروز می گفت: "چقدر خوبه آدم بعضی وقتا مریض بشه که همه تند تند حالشو بپرسن..." ..!

من اما اصلاً خوشم نمی آید که چون حالم خوب نیست، همه حالم را بپرسند... اصلاً کی گفته حال من بد است..؟ من خوب ِ خوبم... از همیشه هم بهترم..!

امروز که مریم گفت: "اگه به مریم نمی گفتی، اصلاً حالمو نمی پرسید..."

می خواستم بگویم تو که دوست داشتی..؟

اما نگفتم..!

این روزها آنقدر حرف هایم را.. بغض هایم را.. اشک هایم را.. اصلاً خودم را... می خورم، که آنقدر سیرم که هی بالا می آورم..!

باورت می شود..؟

سرم دارد گیج می رود..!

 

پ.ن. ندا! دایی جون، از قلم ات خیلی خوشم اومد، دوسش دارم، اما چرا انقدر غمگینه؟! زود آشتی کن...

پ.ن. - نرفتی فرودگاه... فقط به خاطر شما اومده بود ایران...

        - نگران نباش... زنگ می زنم، باهاش حرف می زنم..!

پ.ن. من خوبم... خوب ِ خوب..!

پ.ن. دلم فریاد می خواهد... ولی در انزوای خویش، چه بی آزار با دیوار، نجوا می کنم هر شب..!

 

تا بعدی بهتر.

 

 

نظرات 11 + ارسال نظر
مرورگر.کام پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 05:51 ب.ظ http://www.moroorgar.com

آخرین اخبار ایران و جهان در بزرگترین آرشیو خبری در ایران. خبر+عکس. :: اخبار را در www.moroorgar.com حرفه ای بخوانید ::

شیرین پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 06:26 ب.ظ

باید امشب بروم ....

شیرین پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 06:26 ب.ظ

می خواهم روزه سکوت بگیرم ...
صدایم نکن ...

شیرین پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 06:27 ب.ظ

حوالی بارش باران که می شود
دلم می خواهد کسی بیاید
همه چترها را بدزدد ...
حالا تو هی به خوش خیالی من بخند ...

شیرین پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 06:28 ب.ظ

نگو نمی دونی ندا ......
ن گ و .................

شیرین پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 06:29 ب.ظ

دلم لک زده واسه یه صبحانه .. اون بالا ... با همه درداش .. با همه اون خنده هاش .....
ندا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌..........
پس چی شد ؟؟
پس قرارمون چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گل همیشه بهار پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 08:02 ب.ظ http://www.yechekebahar.persianblog.com

دیوانه ها عالم دیگری دارند ... چشم ها همیشه خیس نمی شوند ... زمین همیشه تشنه نیست ... آسمان همیشه بارانی نمی ماند ... مرگ ، همیشه پایان زندگی نیست ... اما ... زندگی آغاز ماجراست ...!

گل همیشه بهار پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 08:28 ب.ظ

با اراه خدا هر ناممکنی ، ممکن و شدنی است
پس خدایا
توکل بر تو

گل همیشه بهار پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 08:50 ب.ظ http://www.yechekebahar.persianblog.com

بیا بنشن کنار من
بگذار چیزی را نشانت بدهم ...
برگرد پشت سرم را نگاه کن
می بینی ...؟ تا چشم کار می کند جاده هست ...
حالا با من بنشین
چند بار دستت را به زمین بزن
و فاتحه بخوان
بعدش راه می افتیم
دیگر چه باک از هرگز نرسیدن
ما که خودمان را دفن کرده ایم... مگر نه ...؟!
//بهاری باشی//

باران پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 09:10 ب.ظ http://mosapher.blogfa.com

فکر می کردم با اشک ریختن .... دل خدا هم روزی به رحم خواهد آمد .... فکر می کردم او رحمن است .... رحیم است .... اما حیفه آن همه اشک .... تازه فهمیدم که دل او سخت تر از این زمین خاکی ست ....// سلام ....// ندا .... دیگه نمی خوام وقتی زنگ می زنم .... بخندی .... این خندهام بذار بغل دسته همون غمایی که سهم من بود و تو تقسیمش نکردی ....// من سهمم و می خوام ندا .... سهم یه دوست٬ از غمای دوستش .... ندا .... یادت باشه که عدالت و رعایت نکردی .... همش و خودت برداشتی .... همش و ....

سایه شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 09:53 ب.ظ http://miracle900s.blogfa.com

سلام ندا جونم
چرا بهم چیزی نمیگی
نگو غریب نیستم
غریبگی رو دارم حس میکنم
تو رو خدا حرف بزن
بذار حس کنم هنوزم هستم
دلتنگم..
صفورا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد