مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من به فریاد،
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در،
پنجه می ساید بر پنجره ها،
محتاجم.
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا، باید این داد کند
از شما "– خفته ی چند- "
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
همین دیشب بود... داشتم به شیرین می گفتم حالم از " احتمال " بهم می خورد... اصلاً از شنیدنش هم بالا می آورم..!
همه ی لحظه هایم طعم گس " انتظار " دارند و همیشه این " انتظار " همراه احتمال می آید و من حالم از هردویشان بهم می خورد و از هردویشان بدم می آید... نه.. از هردویشان، متنفرم...
اصلاً می دانی؟
می خواهم بروم... نمی دانم کجا ! فقط بروم...
آنقدر بروم که حتی خودم هم ندانم کجا می خواهم برسم...
آنقدر بروم که گم شوم...
آنقدر که هیچ کس پیدایم نکند...
حتی خودم..!
همین دیشب بود... داشتم هذیان می گفتم... باور نمی کنی..؟
از شیرین بپرس... نه اصلاً مهم نیست... باور نکن..!
داشتم می گفتم... شاید هم هذیان نبود، کفر بود..!
نمی دانم..! اسمش را هر چه دوست داری، بگذار...
داشتم می گفتم خدا نشسته آن بالا... چشم هایش را بسته... فقط هر وقت دلش بخواهد، به آنها که دوستشان دارد - مثل مریم - نگاه می کند...
کفر می گویم..؟ نمی دانم..! شاید...
سردم شده... خیلی... خیلی سردم است..!
نخند..! دددددددددد... با تو بودم... می گویم نخند..!
خب... نخوان... اما اگر خواندی، نخند..!
راستی... گریه هم نکن..!
حوصله ی اشک های خودم را هم ندارم - بهشان گفتم نیایند..! - چه برسد به اشک های تو..!
آنقدر سردم شده که حتی اگر سال ها بروم جهنم، هم گرم نمی شوم...
خدا، شوخی اش گرفته با من..! نه... با دل ِ من..!
گوشش هم بدهکار هیچ حرفی نیست...
هی نگاهم می کند... هی می خندد... هی...
و من هی بغض می کنم... و هی بغضم را قورت می دهم که نکند اشک هایم بریزد و آبرویم... گفتم آبرو..؟
آنقدر جلوی غریبه ها گریه کرده ام که دیگر آبرویی نمانده برایم..!
این بار اگر خواستی بخندی، اشکال ندارد..! بخند... خودم هم خنده ام می گیرد از بس با این کلمه غریبه ام..!
بعد از این همه روز که دیدمت...
صاف آمدی توی چشم هایم زل زدی و از احتمال گفتی..؟
بعد هم خندیدی..؟
از همان خنده ها که من از تلخی شان، متنفرم... می فهمی؟ م ت ن ف ر ...
و من باز هم بغضم را قورت دادم...
و از ترس مثل بچه هایی که نمی توانند حقشان را از کسی بگیرند و از ته دل داد می زنند " مامــــــــــــــــــــــــــــان "، او را صدا زدم...
بعد برای پنهان کردن بغضم، یکی را پیدا کردم که این بغض بی قرار را برایش بخندم..!
مثل علامت سوال نگاهم کرد..؟ بعد گفت: " ندا میای بریم شمال ؟ "..!
دوست داشتم سرش داد بزنم...
اما توی چشم هایش نگاه کردم و فقط خندیدم...
نمی دانم آشتی کردم باهاش... یا اشک هایم را توی این لبخند ِ تلخ، تحویلش دادم..!
چرا هیچ کس نمی آید مرا از این کابوس، بیدار کند..؟
دل ِ هیچ کس به حالم نمی سوزد... این همه سال است که دارم کابوس می بینم...
حتی دل خدا هم دیگر به حال این آفریده ی فراموش شده اش نمی سوزد...
مریم..! اگر این بار هم بیایی و بگویی باید شکر کنم و از ته دل بخندم، هر چه فریاد ِ این سال های طولانی ِ لعنتی ست را، سر تو می زنم...
گفته باشم...!
اصلاً حوصله ی ادای بنده های خوب خدا درآوردن را ندارم..!
من یک بنده ی ناخلفم که نمی توانم صاف توی چشم های خدا نگاه کنم و بگویم برای این همه انتظار ِ همراه با احتمال، ممنون..!
باور می کنی..؟ بلد نیستم...
اصلاً می دانی؟
تا پس فردا بهش فرصت می دهم..!
اگر نگاهم کرد و صدایم را شنید، که هیچ..!
اگر نه، می روم..! آنقدر می روم که از امپراطوری موروثی اش که هی فقط به خودش می رسد، بیرون بروم..!
خسته شدم..!
هر جا می روم بهم می گویند ملک اوست...
من هم نمی دانم چه کنم که نگاهم کند...
تو که نمی دانی..! چه دردی دارد هر جا بروی، او را پیدا کنی... اما هر چه التماسش کنی و با هر زبانی که بخوانی اش، نگاهت نکند...
خب دلت می گیرد... نمی گیرد..؟
آنقدر کفر گفتم که حتماً می فرستدم جهنم...
چه بهتر..! گرمم می شود... نه..! آنقدر یخ کرده ام که گرمای جهنم شاید فقط بتواند یخ هایم را آب کند..!
دلم می خواهد بروم یک جایی... که جیغ..؟ نه..! جیغ بنفش..؟ باز هم نه..! نعره..؟ نه..! نعره هم نه..!! یک چیزی که هیچ کس به جز خودم نمی داند چیست، که صدایش سال هاست در سرم پیچیده و دارد کَرَم می کند، بزنم...
مریم..! کاشان بود..؟ حالم از همه ی خاطراتم هم بهم می خورد..!
کاشان بود... توی راه بودیم... یادت هست..؟
چرا نمی بینم..؟
اشک هایم دارند می ریزند...
مریم..! کاشان بود... شب ِ اول... چقدر حرف زدیم...
یادت که نرفته... ما قول داده ایم... اگر زیر قولت بزنی، بهت که گفته ام... نمی بخشمت..!
به همان خدایی که خیلی هوایت را دارد، قسم می خورم که نمی بخشمت...
مریم..! اصلاً می دانی..؟
شاید بزنم زیر قولم...
شاید همین روزها بروم... اما از قبل به تو نگویم...
شاید بروم جایی که دست هیچ کس به من نرسد...
حتی به تو هم جواب ندهم..! باورت می شود..؟ حتی به تو..!!
پرسیدی ازم: " به من نمیاد ؟ " ..؟
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه... به تو نمیاد..!
حالا تو بگو..! به من چی..؟ به من می آید..؟
وقتی گفتی تو داری به آرزوی من می رسی... دلم می خواست محکم می زدم توی دهنت... که دیگر از این چرت و پرت ها نگویی..!
مریم..!
تو غلط می کنی به آرزوی من برسی...
" آرزوی هر کس مال خودش است. نقطه "..!
این مشق امشبت... یک دفتر به اندازه ی " انتظارْ برگ " باید از رویش بنویسی... فهمیدی..؟
بهت که گفته بودم... من معلم خوبی نیستم..! بداخلاقم و سخت گیر...
حالا که به سرت زده آرزویم را بدزدی... جریمه می شوی... یک دفتر به اندازه ی همه ی روزهای انتظار من..! فهمیدی..؟ تا دیگر از این غلط ها نکنی..!
چه گفتی..؟ " فحش می دهی؟ "..! بله..! دارم فحش می دهم..! حرفی داری..؟
مریم..!
چرا این اشک ها باز هم دارند می ریزند..؟
مریم..!
یزد بود... نه..؟ یادت که می آید..؟
اولین صبحانه بود... اس.ام.اس آمد... و من دویدم توی دستشویی... و حالم بهم خورد...
تو چقدر نگران شدی..! و من هیچ نگفتم...
چقدر توی اتوبوس اشک ریختم و تو هی پرسیدی: " ندااااااااااااا... چت شده؟ " و من هیچ نگفتم...
بهم گفتی: " ندااااااااااااا... از خودم بدم میاد وقتی می بینم من هستم و تو اینطوری گریه می کنی" ... و من هیچ نگفتم و فقط اشک ریختم...
تو غلط می کنی آرزوی من را بدزدی...
من دیگر اشکی ندارم بریزم...
از حالا گفته باشم..!
اگر آرزوی من را بدزدی... می روم یک جایی گم و گور می شوم... که خودم هم نتوانم خودم را پیدا کنم..!
مریم..!
یادت می آید..؟
تعطیلات ترم بود...
گفتی باید با من حرف بزنی...
من اما از تو فرار می کردم..!
اما تو بالاخره با من حرف زدی...
یادت می آید مریم..؟
گفتی بهم: " اگه تو بری، من دیگه هیچ جا نمی رم. پام و از خونه بیرون نمی ذارم. " ..!
همه را یادت آوردم...
حالا بگویم که اگر بخواهی زیر قولت بزنی... من زودتر زیر قولم می زنم..!
همین..!
شیرین..!
هیچ جا رو پیدا نکردی..؟
دارم خفه می شوم..!
ددددددددد... زود باش..!
توروخدا زود باش..!
به خدا دارم خفه می شم...
یه جا واسه یه جیغ... یه جیغ ِ بنفش... یه نعره... یه " نمی دونم "... کی بلد ِ..؟
دارم خفه می شم...
من دریا می خوام...
باید برم شمال...
لب بامی...
سر کوهی...
دل صحرایی...
شاید هم دریا...
پ.ن. " پ.ن. " ندارد..! می فهمی که..؟ حالم خوب نیست...
تا بعدی بهتر.
سلام و وقت بخیر
وبلاگ خواندنی و مفیدی دارید. خوشحال میشم که به وبلاگ انجمن نیز سری بزنید. منتظرتون هستم.
سربلند و پیروز باشید و بدرود
آمده ام
با دستی پر از رفاقت
می دانی
آن وقت ها
که تو
از آن"بی دادگاه
به تمام دادگاههای جهان
اعلام جرم"
کردی
آمده ام
با مشتی
پر از مهر
پر از امید
که خشم را
از لبان زیبای تو
بر این حضور پر از فاصله
آتش کنم
آمده ام
که بگویم
باغ سرخ گل های بی شماری
شبیه تو شده است
امده ام بگویم :
کاش کابوس فاصله ها دست از سر ما بردارد !
کی جرات دزدیدن آرزوی تو رو داره ...؟؟؟!!! // به خدا من اصلا این آرزو رو دوست ندارم ... تو دعا کن بهم هدیه ندنش... فکر نمیکنم خدا از این هدیه های زیادی قشنگ بهم بده... (چشمک) ... ندا ... تو رو خداااااااااااااااا .... // بهاری بمون(بوس)... قول دادی ها ... راستی یادت نره
آنجا که رفتی .... اول برای ماهی ها دعا کن .... بعد بلند بگو منم «ندا» .... او تو را خواهد شناخت .... مدت ها راجع به تو با دریا صحبت کرده ام .... یادت نرود .... بعد از ماهی ها نوبت من است .... سلام مرا به او برسان و بگو که خواهم آمد ....// سلام ....// نمی دونی چه کیفی داره .... برای اون کسیکه ......................... جزوه بنویسی .... صدای استاد و ضبط کنی .... بعد بهش بدی .... اون وقت توو وبلاگش بنویسه ممنون ....// ندا .... بخاطر همه چیز ممنون ....
سلام ندا ... منم دلم خیلی گرفته... مواظب خودت باش....
چت شده ؟
امشب بیدار باش ....
و ساعت را به همراه خدا بخوابان
می خواهم برایت 10 شاخه رز بیاورم
یادت باشد کسی خلوتمان را بهم نریزد
شنیدم که چشم های خدا شور است ....
سلام ....// ندا .... هنوز برای دلخور شدن زوده .... به خدا فرصت بده .... اوون بالاخره یه کاری می کنه .... مطمئن باش ....
هزاااااار دفعه اومدم یه چیزی بنویسم . اما نشد ...
حالا هم حرفی ندارم ...نمی دونم چی بگم ...
این روزها آشفتگی غوغا می کند ...
می فهمم که حالت خوب نیست ...
تو هم ..
...