29/1/85
3:00 نصفه شب ... دلم گرفت... چراغ اتاقم خاموش بود... دفترم کنار تختم بود، توو تاریکی بازش کردم و نوشتم:
می گذرند...
این روزها...!
مثل باد...
مثل برق...
و چه سخت...
پ.ن. چه زود دلم گرفت!!!
پ.ن. دروغگوها به بهشت نمی روند...!
پ.ن. هیچ درمانی نداره... چه جمله ی تلخی...
پ.ن. وداع شاید به ودیعه نهادن چیزی باشد در دل ها، برای رجعتی دوباره...
پ.ن. آیا همه ی شما، بی گناهید؟؟؟
تا بعدی بهتر.
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره .... چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره ....// سلام ....// آره .... این روزا خیلی سخت می گذره .... خیلی سخت ....// یادت نرفته که قول دادی هر وقت دلت گرفت ................... قول دادی ندا .... قول دادی .... یادت نره ....
سلام ....//
وقتی دلتنگ شدی:
به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره
وقتی ناامید شدی:
به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی:
به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه:
به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته ....
سلام
با تو بودن را تجربه کرده ام و بی تو بودن را نیز... اما بی تو بودن را ترجیح می دهم... زیرا امیدی است برای با تو بودن!// سلام... //
حرفی ندارم بزنم ...
سکوتمو ترانه کن ...
من دلم سخت گرفته است
از این مهمانخانة مهمانکش
روزش تاریک....
غریبة آشنای من
نمیشناسمت به اسم، به رسم، به نشانی و...
اما انگار میشناسمت به دوستی.