دلم می خواهد بنویسم... هی بنویسم (سرفه...)...
هی بنویسم... آنقدر بنویسم تا دیگر حرف و کلمه ای نماند که ننوشته گذاشته باشم... دلم می خواهد... دلم می (سرفه...)
می خواهد... دلم می خواهد... دلم خیلی چیزها می خواست که دیگر نمی خواهد... (سرفه...)
که دیگر نمی خواهد... اما می نویسم... از اشک هایی که هرگز نریختم... از فریادهایی که هرگز نزدم... از حرف هایی که (سرفه...)
حرف هایی که هرگز به زبان نیاوردم... از دوستی هایی که داشتم و دیگر ندارم... از آدم هایی که در زندگی ام بودند و دیگر نیستند... از آنهایی (سرفه...)
از آنهایی که هستند و شاید دیگر نباشند... از خودم که شاید صد سال دیگر (سرفه...)
صد سال دیگر بمانم و شاید فردا نباشم... از تویی که نیستی و همیشه (سرفه...)
همیشه هستی... از منی که هستم (سرفه...)
هستم و همیشگی نیستم... از او که آن بالا نشسته (سرفه...)
آن بالا نشسته و انگار چشم هایش را بسته... از او که تکیه گاهم بود و هنوز هم (سرفه...)
هنوز هم هست... داشتم چه می گفتم؟........... (سرفه...)
............... یادم آمد... از او که نمی دانم کجاست... گمش کرده ام... یکی وساطت کند، برایم پیدایش کند... (سرفه...)
برایم پیدایش کند... او را که همه جا هست و هیچ کجا نمی یابمش... (سرفه...)
نمی یابمش... دلم می خواهد... دلم می خواهد... دلم می خواهد لحظه ها (سرفه...)
لحظه ها را ببلعم... دلم می خواهد (سرفه...)
دلم می خواهد شکایتت را بکنم... از تو به کجا باید شکایت کرد؟ عدالتت را کجا باید دید؟ (سرفه...)
چشم هایم را می بندم... غرق می شوم... در دنیایی که دوستش داشتم... دنیایی که او آنجا عادل است... دنیایی که هر کس به هر چه که می خواهد می رسد... دنیایی که فراق ِ یار ندارد... دنیایی که... باز هم سرفه و سرفه و سرفه... از دنیایم بیرون می آیم... برمی گردم همین جا... همین جا که دیگر دلم نمی خواهدش... همین جا که عدالتش را نمی بینم... همین جا که هیچ کس به چیزی که می خواهد نمی رسد... همین جایی که همه اش فراق ِ یار است... همین جایی که... سرفه و سرفه و سرفه و سرفه... نه... دیگر نمی نویسم... کافی ست...
پ.ن. ...
پ.ن. ...
پ.ن. این سرفه ها... ............................................................................................... این سرفه ها بد جور از دنیایی که دوسش داشتم بیرونم آورد...
پ.ن. یکی بهم گفت: تا آخر این هفته باید بری دکتر... پرسیدم این جمله از چه نوعی بود؟ گفت: امری... هیچی نگفتم! گفت: اگه نرفتی دکتر، هفته ی دیگه به زور می برمت دکتر...!
پ.ن. چه جوری بگم من دکتر نمی رم...؟
پ.ن. امروز توو دانشکده، دوستی می گفت: ندا...! اینا همش بهونه است... داری دروغ می گی، به خودت... یعنی از کجا فهمید؟!؟
پ.ن. مریم! اگه نباشم اتفاق مهمی نمی افته... باور کن... فقط نیستم... همین!
پ.ن. بگذریم...
تا بعدی بهتر.
....................... لعنت به تو اگر آشنای دنیای سیاه من باشی .......
سرفه ممنوع؟!!// بی خیال...همین!!! // شاد باشی و به دور از غم !
اگر باشیم هم اتفاق مهمی نمی افتد!... نه دلی دلتنگمان می شود نه نگاهی منتظرمان!... بارانی باشی.
نکنه یادت نره ها یادت رفته........!!! بدون تو اگر برای خودت اتفاقی نیفته که میوفته ... واسه من خیلی اتفاق ها میوفته ... خیلی اتفاقها ... میفهمی ....
دل...دل...! دلتنگی...دلتنگی ! هیچ نمیگویم .. فقط نگو که تنهایی .. از تنهایی نگو .. باشه ؟ .... از تنهایی که میگویی دلم بیشتر میگیرد..نگو یدونه .. باشه؟!.... راستی این دل خیلی وقت هست که دیوانه شده ..مگر خبر نداری ؟ تو دیوانه اش نکردی .. دلتنگی ات نایش را گرفته است .. من یک دیوانه ام ! شک داری ؟ میدانی .. میخواهم رو به رویم بشنینی .. دستانم را در دستانت بگیری .. بگویی که با دلتنگی هایم چه کنم !! اما نه ! نه...نه... همان که دستانم در دستانت باشد دیگر دلتنگی هم میرود پی کارش... دستانم را ول نکنی یدونه من؟
نه از شب ترسی دارم .. نه حسد .. نه از کین .. ترسم از دشنام ها نیست .. ترسم از بارانی ایست که گونه هایت را به وسعت تنهایی خویش نمدار میکند ... هرگز باوری به این بی باوری در ذهن خود نپرورانده ام .. چشمانی که همیشه پشت پنجره های غبار گرفته کلامی به راهی خسته تر از فرداست ... اتنظاری را میبرند ... که همیشه عطر کلامی از تو باشد ... و گر نباشی هیچ در هیچ است و پوچ در پوچ.....
تو که نمی خوای بگی این سرفه ها ، ناشی از یک بیماری خاص هست ؟؟؟ !!!!!!!
نمی دانم چه می خواهم بگویم .... غمی در استخوانم می گدازد .... خیال ناشناسی آشنا رنگ .... گهی می سوزدمُ گه می نوازد ....// سلام ....// دلخوشی ها کم نیست .... اما حیف .... که دیگر دل من اینجا نیست ....// همیشه هستی .... اینجا .... توو قلبم .... همیشه ....// کاش جای این نقطه ها .... حرف بود .... اونوقت شاید ..................
سلام مهربونم
کاش این دنیا همیشه دنیای کودکیمون باقی میموند
دلم برات تنگ شده
میبوسمت
سایه
بودن و نبودنمون فرقی به حال دیگران نمیکنه!