فرناز
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1384 ساعت 09:08 ق.ظ
خیلی وقت بود که ا ز آشناییون نگذشته بود که (تو)شدم !!!! خوشحال بود و ازاینکه بین من و دیگران تفاوتی وجود دارد احساس غرور میکردم.......بعد از گذر اندک روزی آرزو کردم که ایکاش همون (شما) باقی مانده بودم..................
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
salam khanom..are bazi vaghtha nabayad raft o bazivaghtaha bayad raft...
سلام ... خوبی ؟/// من هر کاری کردم توی پرشين بلاگ نظر بفرستم ُ نمی شد... گفتم اينجا بنويسم ./// راستش نمی دونم چی بايد بنويسم ولی دلم گفت اينو بنويسم... آ فتاب را به تو نمی دهم... تا خرده خرده بشکافی اشُ و از آن هزار ستاره بسازی... ماه را به تو نمی دهم... تا به خاطر کوه نور‌ِ ُ دريای مرواريد را انکار کنی... ستاره ها را به تو نمی دهم... تا بگويی خوشا شبهای بی مهتاب.../// آ سمان را به تو ميدهم ...تا ندانی که چه بايد کرد...دوستت دارم ... خوش باشی و ...
گاهی باید رفت برای رفتن نه برای رسیدن
خیلی وقت بود که ا ز آشناییون نگذشته بود که (تو)شدم !!!! خوشحال بود و ازاینکه بین من و دیگران تفاوتی وجود دارد احساس غرور میکردم.......بعد از گذر اندک روزی آرزو کردم که ایکاش همون (شما) باقی مانده بودم..................