نگاهت را بهانه کردم؛
"چشمهایت" را بستی!
حرفهایت را بهانه کردم؛
در "سکوتی" فرو رفتی سنگین تر از فریاد!
دستانت را بهانه کردم؛
از من "دریغشان" کردی!
عاشقانه بهانه ات را گرفتم؛
"رفتی" و هرگز برنگشتی!!!
"عاشقی" اینچنین "بی بهانه" سراغ داری؟!
پ.ن. ...
پ.ن. گله از رفتنت هرگز ندارم... ولی از موندن یادِ تو فریاد..!
پ.ن. ناگهان از وجود تو پُر شدم، بی آنکه لحظه ای به فکر دقایق خالی شدن از تو باشم.
تا بعدی بهتر.
سلام.خوبی؟ این چیزهایی که می نویسی برای شخص خاصیه؟!چرا این جوری می نویسی؟
سلام .... /// نمی خواستم بدون اجازه برات کامنت بزارم ..... ولی مجبورم ..... آخه میلی رو که بهت زدم نخوندی ..... گفتم این وبلاگ کمتر از اون وبلاگ بیننده داره .../// من شما رو می شناسم ...... همه چیز توی اون میل نوشته شده ..... حتی نام و نشان باران .....
نمی دونم رها (که تازه امروز شناختمش) موضوع رو از کجا فهمیده .... من براش چیزی رو تعریف نکرده بودم ........ /// امیدوارم بعد از اینکه فهمیدی باران کیه؟؟ ..... از دستش ناراحت نشی .....
سلام...گفتم این جا هم کامنت گذاشته باشم...اما میدونی...هیچی شاد باشی
سلام... / نوشته ت بسیار زیباست خوش باشی ...
قیامت کردگل در پیرهن بالیدنت نازم .
جهان شدصبح محشر زیرلب خندیدنت نازم .
گهی ازخنده گاهی از تغافل می بری دل را .
دقایقهای ناز دلبری فهمیدنت نازم.
رموزقطره جز دریاکسی دیگرچه می داند.
دلم دردست وازمن حال دل پرسیدنت نازم.
سلام دوست عزیزم ...من آپم یه سر بیا خوشحال مون کن...یاحق
به دو چشمان زیبایت قسم که دوستت دارم...